دختر باران

 

سلام ؛

نمیدانم چه بگویم بعد از دو سال اصلا چه دارم برای گفتن

دوستانی داشنم که مرتبا احوالات مرا جویا میشدند و عده ایی هم مثل من اینجا را ترک کرده بودند

سال92-93سال سختی بود والبته پرفشار از همه جهات ، منی که اینجا را ترک کرده بودم 17ساله تازه شده بودم والان 19سالمم منیکه ازاینجا وقتی میرفتم تازه به سوم دبیرستان میرفتم الان پیش دانشگاهی هم تمام کرده ام

در این سال که هم غصه داشت وهم غم مادربزرگم را ازدست دادم ویک مدت حالم بود وتقریبا  افسردگی گرفته بودم وبعد از یه مدت عروسی نزدیکانم به خصوص دوست صمیمی ام

والبته مدرسه از مهر ماه وهمینطورکلاس های کنکوری که باوجود اینکه پولشان را تمام گرفتند باین حال نصف کلاس هایشان را تشکیل ندادند،البته من خودم از تابستان به کتابخانه میرفتم ومیخواندم

از مهر ماه مدرسه وکلاس ها جلو میرفت ومن که ساعت 6صبح از خانه میرفتم وگاهی تا 10شب سر این کلتس ها بودیم وبه همین خاطر خیلی اوقات درشب بیشتر از3ساعت نمیخوابیدیم که به درس فردای مدرسه برسیم 

والبته چون انضباط پیش دانشگاهی در معدل که درکنکور تاثیر گذار است نداشت ومدرسه ایی که مارا مدام اذیت میکرد ماهم شروع کردیم به شیطنت وتلافی 11سال را یک ساله سرشان در آوردیم  من همش در راه ونیمه راه بودم از خانه ما با تاکسی راهی تا اون موسسه حدود 45دقیقه زمان میبرد واز مدرسه تا خانه یمان هم راه تاکسی نداشت وپیاده حدودا یه ربعی میشد ،ومن به شدت در این روزها درس میخوندم حتی در راه حتی در تاکسی

تمام تاکسی ها دیگر مرا میشناختن ومن هم همینطور دیگر نمیپرسیدم از راننده ها که کجا میرند چون میدانستم مقصد تک تک آنها کجاست وآنها هم دیگر مسیر مرا نمیپرسیدن وهمیشه سر کوچه ی اون موسسه کنکور بدون گفتن من می ایستادن

روزها از پی هم گلوله وار میگذشت ومن به شدت نور تلاش میکردم برای رسیدن به هدفی که بند بند وحودم آن را میخواست

کم خوابی ،خستگی ،درس خواندن های طولانی 

هرچقدر هم خودم درس میخواندم یک جایی میشد که گیر میکردم واحتیاج به معلمی باخبره بود که نعلم های مدرسه یمان که هیچ وکلاس های کنکوری که واقعا مسولش در حق نامردی را تمام کرد 

کلاسهایی در زمان های بد و پر ازحاشیه البته ما هر یک روز ثر میان فیزیک رو داشتیم 

چون فکر کنم فقط هماهنگی با اون استاد از همه ساده تر بود

والبته فکر نباید کرد که این کلاس ها خیلی کم برگزار میشد که البته این طور یود ولی اصلش این بود که جمع کردن 3پایه از مهرماه بااون وقفه هایی که توش میفتاد مارو واقعا اذیت میکرد ما روز های جمعهساعت 7صبح میرفتیم آزمون تا 12واز12بدو بدو میرفتیم آموزشگاه وکلاس های اونجا ساعت 13شروع میشد با 2استاد تا10شب

صدای همه درآمده بود

مخصوصا مایی که مدرسه هم میرفتیم ؛روز هایم شده بود درس،درس،درس حتی بودن هیچ تفریحی 

عید شد عیدی که همه ی بچه کنکوری ها دوست دارند ایام عید درس بخونن اما نمیشه امامن خوندم باتمام توان به جز 3روز که به شدت بیمار شدم 

واز همه بدتر رفتن به مدرسه برای پچه های پیش دانشگاهی 

هست تا اردی بهشت  

اردیبهش ماه دیگر از گرفتن نتیجه دلسرد شده بودم اما به خدای احد وواحد میخواندم

والبته خرداد فرارسید با امتحاناتش والبته کلاس های کنکوری که برای مان موسسه میگذاشت پشت هم قشنگ یادم است دوروز را من فقط با دو ساعت خوابیدن گذرانده بودم وحتی استاد هایمم دیگر بهم میگفتن با خودت این طور نکن

وهفته ای که ما جمعه اش کنکور داشتیم تا سه شنبه اش  کلاس های را میرفتیم که فقط میخواستن بگویند ما تشکیل دادیم 

وروز سهشنبه من انقدر گریه سر داده بودم که دیگر هیچ کس قادر به آرام کردن من نبود نن روز قبل از کنکورم 2بامداد خوابیدم و5صبج هم بیدارشدم روز قبلش 15ساعت درس خوندم به طوریکه دیگر سرم گیج میرفت ،چشمهایم نمیدیدوالبته اون چشم ها برای گریه های زیاد شب کنکور بود

وکنکور را دادم وهمان که فکر میکردم شد وخوب ندادم

انقدر گریه کردم بعدش که نگو ،وقتی شب خوابیدم دیگر نفهمیدم نزدیک 15ساعت خوابیده بودم ومادرم آمد بالای سرم وفقط گفت زهرا بابا نگرانه میگه برو ببین نمرده!!!!!

ومن انقدر خوابیده بودم که خودم باورم نمیشدوالبته الان اون روزهای سخت بااون همه بدبیاری تموم شد و من تنها به معدل سال سوم دبیرستانم امید دارم وبدبیاری من تمامی نداشت ومن زمان در کنکور از دستم رفت ویاعت 12به در شیکی رسیدم 

واصلا خوب ندادم 

حالا فقط استراحت میکنم ومنتظر معجزه ایی از جانب خداوندم و از خدواند میخواهم واقعا معجزه کند چون دیگر گذراندن یک سال دیگر تقریبا به همان شکل و شمایل است سخت است

والبته منتظر 13مرداد روز اعلام نتایج 

وپ.ن.1.چیزی که مرا خیلی اذیت میکند ماندن پشت کنکور نیست ،حرف آدم هایست که نمیدانم چرا ولی نمیتوانند درک کنند که من چه روز هایی را گذراندم فقط وفقط به فکر استاد های بهترن برای من وفکر زمانی که من در آن زمانها داشتم نیستند

پ.ن.2.پدرم ومادرم باتمام وجودشان مرا درک کردند وبرای من از ته ته قلبشان دعامیکردند 

پ.ن.3.الها فقط به امید تو

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 7:24 توسط زهرا|

سلام

به قول دوست خوبم وبلاگ استفراغ روانی :

رفتن دلیل نمی خواهد بهانه های ماندنت که تمام شود کافی ست.


فقط يه چيز كه يادم رفته بود بگم وبي صبرانه منتظر بودم تا بگم اين بود كه:


سكوت بالاترين فرياد هاست بنگر كه چگونه فرياد ميزنم

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1391ساعت 3:33 توسط زهرا|

من در این کلبه خوشم

                تو درآن اوج که هستی خوش باشه

                                من به یاد تو خوشم

                                              تو به یاد هرکه هستی خوش باش


                                       * * * * * * * * * * * * * * *

                                             روزگاری ما هم ای گل چو تو یاری داشتیم


                                        این چنین رسوانبودیم اعتباری داشتیم
   
                              ما که امروز افتاده ایم از چشم خلق

                      روزگاری سردر آغوش نگاری داشتیم

         ای که در فصل خزانم دیده ای با پشت خم

 این زمستان را مبین ماهم بهاری داشتیم


آخر نوشت :این روزا کنار کسی هستم که که دنیام با اونه

پ.ن.1.هیچی .همین دیگه .
پ.ن.2.من به شدت به این دو شعر علاقه دارم
نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 16:8 توسط زهرا|

گرما یعنی "نفس های تو ،دستهای تو ، آغوش تو"...........

من به خورشید ایمان ندارم ....

تو میگذری...زمان میگذرد ...چه کنم بادلی که ....از "تو" توان گذشتنش نیست .....

این جا که منم "جهنم".......آنجا که تویی "بهشت"من به تو رسیدنم"چه""قیامتی " میشود...

کاش می فهمیدی.......قهر میکنم که .....دستم را محکم تر بگیری ......

که بلند تر بگویی بمان ........همین !

اگر او برای تو ساخته شده !...من برای تو ویران شدم

دیر امدی ......کمی تغییر کرده ام.....

برای شناختنم عکسم را مچاله کن....

میترسم فردا که بیدار شوم.......از قاب عکست هم رفته باشی از تو هیچ چیز بعید نیست

یک ،دو ،سه ،هزاران بار "خیالت را"پی نخود سیاه فرستادم !باز هم ... چه رویی دارد

نه پیشانی من به لب های تو رسیده نه لیاقت تو به احساس من

چیزی هم بدهکار نیستم هر دو کم اوردیم

صبرکن برگرد،چمدان هایمان اشتباه شده ...دلم را به جای خاطراتت بردی

پ.ن.1.هرجا که حرف ، حرف آرزوست ،من هنوز چشانم را نبسته ..آرزویم به اسم تو گریه میکند

پ.ن.2.آن شرلی هم نشدیم که یکی ازمان بپرسد ،آنه تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:23 توسط زهرا|

چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ،
روی این آبی آرام بلند ،
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام ؟

 

که تو چندین ساعت ،
مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند ،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
من به این جمله نمی اندیشم

.....

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ، تنها تو بدان !
تو بیا
تو بمان با من ، تنها تو بمان !

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند .
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند !

تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است ،
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

پ.ن.1.خودتون رو اماده یخداحافظی داغ کنید

پ.ن.2.تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق /هردم آید غمی از نو به مبارک بادم

پ.ن.3. ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان /من دل از مهرش نشویم تو دست از من بشویی

پ.ن.4.شعر بالا گلچینی از شعر فریدنو مشیری است که وبلاگ فقط عشق اون رو نوشته بود

پ.ن.5.سال نو مبارک راستی 4فروردین تولدم بود رفتم در 17سالگی

پ.ن.6.ادامه مطلب فراموش نشه

پ.ن.7.میخوام امسال وارد متن شم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 0:40 توسط زهرا|

                                                             بسم رب الشهدا

سلام

اییییییییییییییییییییی

حالم کمی خوب نیست ویه خاطر کلی نیومدن معذرت میخوام این حالمان هم با رفتن به شلمچه اینطورشد

شاید اسمش انقدر سنگین نیست ؛که اونجا هست

اما انسان را داغون میکند ودوباره میسازدش تا نروی امکان ندارد بفهمی چه میگویم .سخت است درکش برای کسی که نرفته باشد ای کاش میتوانستم همه را به شلمچه ببرم

کاروان ادم سازی بود ،حیف که زود گذشت سختی راه وسختی های دیگرش به خود سفر می ارزید 

ماشالله من انقدر خوش دست وپا هستم که هرجا برم یه اتفاقی برم بیفته[نیشخند]

پنج شنبه ساعت 9صبح راه افتادیم وشب حدود 10رسیدیم اندیمشک گفتن 10:30خاموشی میزنیم سریع بروید وشام بخورید وبخوابید

ما که ظهرش قرو قاتی پلو خردیم شبش هم که مرغ بود . نمیدانید این غذاهایی را که شاید درخانه بهشان نگاه هم نمی کردی بچه ها از گشنگی چطور میخوردند خود من که 2روز از اردو را فقط ترد وتک تک خوردم

خلاصه شب های بسیار سرد باکلی لباس وکاپشن میخوابیدیم وروزهایی بسیار گرم صبحش برای نماز بیدارباش زدند یکی نبود به اینها بگوید اگر خانواده یخودتان هم بود اینطور بیدارشان میکردید

رفتیم وضو گرفتیم انهم با چه فلاکتی منتها یک تانکر آب آن جا بودکه چون آب باز کرده بودند پائینش گلی بود وبه تانکر اب هم شیر وصل بود برای اینکه کفش گلی نشود دستم راب ه تانکر گرفتم وداشتم میرفتم یه فاصله شاید 5سانتی هم نبود

یه چیزی از تانکر زده بود بیرون ناگهان به چشمم خورد اول خورد توی تخم چشممم بعد پائینش برای یک لحظه احساس کردم کور شدم از درد زدم زیرگریه آن هم کی؟ من

مدیرمان میگفت حالا گریه نکن ،گریه نکن خوب میشه درهمون حالت بهش گفتم تر خدا میخوایی خوب نشم 

از همان ابتدا درد داشتم هرلبخند دردی افزون میکرد وهراشک سوزشی بر روحم که میگذاشت هیچ جانم را هم منیآزرد درست مثل نمک بود روی زخم

راه افتادیم ورفتیم طلائیه نمیدانی چه طلائی بود حضور تکتک شهدائ را احساس میکردی میدانستی اگر اندکی خطا بکنی همه شهدا دارند می بیننت حرف زدند گقتند رژیم بعثی عراق گفته ما اینجا 8000گلوله برسر بچه های شما ریختیم وچه ترکش هاو...

مرانی که شهدا را از خاک بیرون میاوردند که بهشان گروه تفحص میگویند گفته بودند انقدر جنازه بود که آب آن قسمت را خالی کردند

آخر در همه جای قسمت های اهواز گودال های آب است آن ها هم که نمیدانستن تن که برای سر که است وهمانطور خاک شده بود جنازه ها را دست نزدن وهمانطور مثل اول درخاک است وقبری نیست

اندکی جلوتر مرز بین ایران وعراق بود در اتوبوس بچه ها میخواندن کربلا منتظر ماست بیا تابرویم ...

ناهاری دادن هلو بچه ها هیچی نخودن آب هم که نبود از تشنگی داشتیم هلاک میشدیم لب ها همه خشک یک روز وخورده ای آب نخوری چه شکلی میشوی؟ما هم همان که تصور میکنی شده بودیم با چه بدبختی ای مغازه ای پیداکرند وآبی نوش جان کردیم

در هر اتوبوس راوی ای بود که کلا"کارش سخن گفتن بود سه روز اردو بود که اکثرش چیزی حدود 48ساعت دراتوبوس بودیم ای راوی ها حرف زند آی حرف زندند 

فردایش رفتی عملیعتع فتح المبین را یدم درست جایی که شهدا درست کرده بودند برای عبور خودشان رفتیم نماز ظهر را به جا اوریم گفتند بوید آن بالا میدانید چه قدر رفتیم نتارسیدم مهر نداشتیم گفتند سربرخاک همینجا بگزارید

من هم که یاد صورتم نبودم نماز اول را خواندم صورتم چنان برخاک مالید دل خودم ریش شد

فردایش هم به مزار شهیدان گمانم رفتیم چندجایی را دبدن کردیموسد کرخه خود مزار شهیدان بسی جای حرف دارد که حسش نیست بنویسم دستم درد گرفت

پ.ن.1.داشتیم میرفتیم شلمچه نزدیک خرم اباد اینا برف اومده بود وزمینا سفید بود یکی از بچه ها گفت اینا برفه گفتم په نه په نکه گذاشتن درختا قوت بگیرند 

پ.ن.2.این از جسم اینم از روح چه میماند که بخواهم بیایم بهتان سر یبزنم

پ.ن.3.واقعیت است جاذبه تو ...از بس جذابی ...میخواهم تو را به نیوتون تاثت کنم

پ.ن.4.شب اخر برامون رزمایش گذاشتن وجنگ فرضی از ان روز به بعد یعنی از 25بهمن تا به حال نشده بکبار بخوابم وخواب گلوله وتانک .امدادو.....رانبینم

پ.ن.5.بدجور آرامت میکند شلمچه

پ.ن.6.پیامبر اکرم:در اخر الزمان خوبان امت من با شهادت گلچین میشوند

پ.ن.7.حدیث بالا درسته اما چون فلبداهه هست وچون اونجا خوندم ویادم نیست شاید درست نباشه اما مضمونش همینه


نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط زهرا|


نگذار دیگران نام تو را بدانند

          همین زلال بیکران چشمانت

                    برای پچ پچ هزاران ساله ی آنان کافیست

پ.ن.1. دارم میرم شلمچه


نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 0:59 توسط زهرا|

سلام

نیمه تعلیق به خاطر کلی بیخوابی به خاطر کلی امتحان های سخت ودشوار وعلت اصلی اینکه دوسه هفته نیمه تعلیقم اینه که برنامه ی امتحانام رو خیلی سخت ریختن وامکان نفس کشیدن هم خیلی کم

نیمه تعلیق به خاطر کلی خواب آلودگی که اگر اون لحظه رو به جای نت بخوابم خیلی بنفعمه

نیمه تعلیق به خاطر اینکه دوم تجربی هستم ومیدونید که دوم چقدر سخته اون هم مخصوصا"تجربی

امتحانات:زیست ،ریاضی،فیزیک ،هندسه ،زبان ،شیمی و اینکه بقیش میفته تو سرازیری چون ادبیات و.... بقیه درس های راحت

امتحان زیستمون رو بهمون 2روز بیشتر وقت ندادن با اینکه 4تا فصل بود ومن که ماردم با برادرم بیمارستان بودند واقعا"سخت بود برام خوندش واینکه برای امتحان ریاضی ما یه روز وقت گذاشتن وبا اینکه امتحانامون با دوم ریاضی ها یکی بود یه آن ها 4روز

من درسرزمینی زندگی میکنم که مردم دنبال حق میجویند اما هیچ کس نمیداند که حق را دارد زیرپا میگذارد وبا کمال ادعا از حق دم میزند

امتحان زیست وراضیم رو دادم مونده بقیش

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:39 توسط زهرا|

 دلم میخواد زندگیمو موقت بدم دست یه نفر دیگه و بگم

تو بازی کن تا من برگردم.

نسوزی ها!!!!

پ.ن.1.پست پیش آمده بود ولی نزاشتم جچون دیدم انقدر ادم هایی که کنارمن خودشون درد و رنج دارن که به اندازه یکافی براشون بس باشه دیگه لازم نیست مجبور باشن دردهای من را بشنون .درد هارا سکوت کنم بهتر است

پ.ن.2. به قول یکی از دوستان که چند وقت پیش کامنت داده بود ونه نامی داشت ونه آدرسی :

تو مپندار که خاموشی من /هست برهان فراموشی من

پ.ن.3.هم میدونم اینجا یه وبلاگی دارم وهم میدونم شما منتظر هستید که بهتون سر بزنم

پ.ن.4.این متن بالا رو از یه جایی نوشتم ولی نمیدونم کجا هرکی آدرس این وب رو میدونه بگه تا بزارم

پ.ن.5.دلم برای بعضی ها که سر نمیزنند تنگ شده اللخصوص "مخاطب خاص"

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 13:2 توسط زهرا|

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدندعشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود میکشد

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.

پ.ن.1. عشق از نظر من موهبت آسمانیست برای کسی که درکش کند

پ.ن.2.آپ بعدی امده است فقط میخواهم رشته یتان را بگوئید ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 20:21 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» من واین دوسال
» خدا برای همیشه حافظتون باشه
» کلبه کوچک من
» خیالت عجب خیالی است
» خودم وخودتان آماده شوید
» شب های عاشقانه
» هیسسسسسسسسس
» نیمه تعلیق
» نسوزی ها
» موهبت آسمانی

Design By : Pichak